مثل اینکه واقعا حقیقت داره... آره من عاشق شده بودم. دوباره نشستم و با خودم کلنجار رفتم و تمام وقایع رو از ابتدا مرور کردم. یعنی کجای کار رو ممکنه اشتباه کرده باشم؟ فکر همه چی رو میکردم الا عاشقیت. در همین حال تلفن زنگ خورد. آره خودش بود. میگه بدون تو نمیتونم... مگه من چی یا کی بودم که بدون من نمیتونست؟ بعدش گفت کی میای پیشم. هنوز باورم نمیشه به این زودی در دامی بیوفتم که هرگز فکرشو نمیکردم. بعد از اینکه مکالممون تموم شد، کامپیوتر رو روشن کردم و از روی نقشه فاصلمون رو با دست وجب کردم. یکم بزرگتر از وجبم بود. کاشکی همش یه وجب بود...رفتم کنار پنجره و ریزش برگ درختان رو در یه ماه نرسیده به پاییز دیدم. حس غریبی بهم دست داد... این آخرین خاطراتیست که از حس غریبم قبل از ازدواج با او داشتم. بعدها یادم رفت و عشق اون باقیمانده غربت رو از قلبم بیرون کرد. زمانیکه فاصله ای به بلندای یک وجب را برای بدست آوردنش طی کردم و دیگر به این فکر نمیکردم که عاشقیت حس غریبی... اما دوباره اون حس غریب یه مدته شروع شده. وقتی میدونی تا یه مدت دیگه اون رو نخواهی دید.
Sunday, 23 August 2009
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment